ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

146

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

خسرو پرويز همين كه از آن توطئه آگاهى يافت ، از خشم خود ، هرمز ، هراسان شد و به آذربايجان گريخت . در آن جا گروهى از مرزبانان و سپهبدان ، كه بندو ، و بسطام ، دائىهاى خسرو پرويز نيز در ميانشان بودند ، پيرامون او گرد آمدند و هوادار او شدند .

--> [ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل : به نيكوئى هر چه تمام‌تر . » چون هرمز پسر پادشاه تركان را به مردانشاه سپرد و گفت : « بهرام را بگوى كاين را به تركستان باز فرستد به نيكوئى . » ، مردانشاه گفت : « نخست اين غنيمت‌ها كه با من است بستان . » هرمز بفرمود تا همه را عرضه كردند و همه از ديدن آنها شاد شدند و آن گنجينه به نظر شاه بسيار آمد . با او وزيران بودند . هرمز آنان را نگريست و گفت : « ببينيد كه بهرام براى ما چه گنجينهء سرشارى فرستاده است . » پادشاه را وزيرى بود ، مهتر از همهء وزيران ، نامش يزدانبخش . او را گفت : « اى ملك اين بسيار و ليكن اين يك نواله است از سوى بهرام ، نگر تا سور چگونه بوده است كه يك نواله از آن چندين بوده است . » چون يزدان بخش اين بگفت هرمز به بهرام خشم گرفت و كينهء او در دل وى افتاد و به وسيلهء مردانشاه يك حلقه زنجير و يك دوك‌دان پنبه براى چوبينه فرستاد و پيام داد كه : « خيانت كردى و به سوى من آن فرستادى كه از تو بيش آمد و نعمت مرا ناسپاسى كردى . اين غل بر گردن نه عقوبت خيانت را ، و اين دوك و پنبه بقيه ذيل در صفحه بعد